X
تبلیغات
رایتل
سرزمین نوروز
دراین تارنما،مجموعه اشعار تالشی و فارسی، مقاله ها و طنز نوشته ها، اثر رضا نعمتی کرفکوهی ارائه میگردد. 
وسا
کانال تلگرام ما
جملات دکترشریعتی

در جستجوی میراث مادری (2)

ادامه مقاله را میخواهم با یک خاطره آغازکنم و به پایان برسانم وآن اینکه:

غروب یک روز پاییزی باتفاق بروبچه ها ومادرم،به منزل یکی از اقوام خویش، ( دختر تنها عمه ی مرحومم) در یکی از روستاهای تالش نشین رفته بودیم. بعداز سلام واحوالپرسی وتحویل گرفتن وبشین بفرماوآداب میزبانی بجا آوردن وگرم صحبت شدن، دخترعمه ما "مریم خانوم" به زبان تالشی به پسر شانزده ساله اش گفت، "زوئه قربون بشه أ سنگه خالی (1) صوندوخی پشتی کومرا بوأ بینه شام سیا قاتقته ای ساتع". ( قربان پسرم بروم برو آن تخته سنگ گرد را که پشت صندوق خانه به دیوار تکیه داده شده را برایم بیارتا باهاش گردو بسابم و فسنجون درست کنم)

بعد به دختر شش ساله اش که یک دست لباس محلی تالشی خوش قواره هم برتنش داشت، با زبان فارسی بهش گفت، گلدسته جانم؟ ملوسکم؟! الهی مامان فداتشه! توهم برو آن سنگ گرده که مامان باهاش گردو میشکنه رو واسه مامانی بیار.

گل دسته ی ملوسک هم با عجله دوید از پستوی اتاق سنگ مربوطه را پیدا کرد وآورد. همینکه خواست آن را بدست مامانش که در کنار <سنگه خال> نشسته بود بده، ناگهان سنگه از دستش افتاد وخورد به لبه سنگه خال وگوشه آنرا شکست.

مریم خانوم داری! با شیون وزاری دودستانش رامحکم کوبید برسرش وبرسر گلدسته ی کوچولویش دادوهوارراه انداخت وگفت، می دونی چکارکردی؟! این سنگه خال یادگار مادربزرگم بود ای وای!!  زدی شکوندیش؟!.

من هم که همواره شاهد این جریان بودم بادیدن این صحنه از یک طرف بخاطرشکسته شده آن سنگ یادگاری ناراحت بودم. ولی از طرفی دیگر نیمچه خوشحالی ای به ته دلم سرایت کرده بود، که آها کشف کردم آن میراث مادری را!!

تو دلم میگفتم،آره بابا از مادر تهی دست مگه چه چیزی بیشتر از یک تخته سنگ گرد میخواد باقی بماند برای ارث ومیراث ویادگاری گذاشتن برای فرزندانش؟!

 سپس دخترعمه به مادرم گفت:

آخه زن دایی، این سنگه خال داستان داشت، مادر بزرگم همیشه  به من سفارش میکرد که نوه ی عزیزم، این سنگه خال از مادر بزرگم به من به ارث رسیده، خیلی ازش خاطره دارم ازتومیخواهم که ازیادگاری مادربزرگم مراقبت کنی.

بعد مریم خانوم ادامه داد:

داستانش رامادر بزرگم اینطوری برایم تعریف کرده بود که......

روزی که شش هفت ساله بودم، با مادر بزرگم که " گیریه ناز" نام داشت، به همراه پدربزرگم مشته " گله برا " ازکوههای ییلاق به گیلان(2) می آمدیم، مرا هم سوار اسبشان کرده بودند وخودشان پیاده راه می آمدند.

در بین راه پدربزرگم مسیرراه را به سمت پایین که به طرف دره ای سرازیر میشد کج نمود. مادربزرگم به پدربزرگم  گفت، از این طرف کجا میروی؟ پدربزرگم گفت این منطقه پراز زرموش( قارچ کوهی)است برویم قدری ازآن بکنیم با خود ببریم گیلون.

مقداری از راه را که به سمت پایین طی نمودیم دیدیم که منطقه پراز زرموش (گابلخ) است. پدربزرگم طناب اسبش را بست به تنه درختی، سپس هرسه نفرمان مشغول کندن قارچ شدیم.اینقدر مشغول چیدن زرموش (قارچ) شده بودیم که دیگر داشتیم به لب رودخانه پایین کوه میرسیدیم. مادربزرگم گفت تا اینجا که آمده ایم بد نیست برویم توی رودخانه آبی هم به دست وصورت مان بزنیم.

مادر بزرگم رفت توی رودخانه درحال شستن دست وصورتش بود که دیدم به یک چیزی خیره شده، یواش یواش رفت سمت آن وخم شد دیدم یک تخته سنگ گرد که پهنایش از نوک انگشت تا آرنج دستش بود از داخل رودخانه کشید بیرون وگذاشت روی سرش وآورد کنار رودخانه .

پدربزرگم تا آنرا دید گفت به!ه عجب چیزی پیدا کردی مرده برای مغزگردوسابیدن. 

دخترعمه ام که مشغول گرم تعریف برای مادرم بود ادامه داد:

مادر بزرگم برایم تعریف میکرد مریم جان، نبودی تا ببینی این مادربزرگم چقدر زن یلی بود گوسفند را از دهان گرگ میکشیده بیرون! میگفت آن "سنگه خال" را روی سرش گذاشت درآن سینه کش کوه یک دنده بدون اینکه وایستد وخستگی درکند تا پیش اسب بالا آورد.

به کمک پدربزرگم این سنگه را روی زین اسب جا دادند و زرموشها را هم گذاشتند روی اسب ومنهم سوار شدم وبه راهمان ادامه دادیم. دم دمای غروب آفتاب بود که رسیدیم گیلان.این سنگه خال سالها درمنزل مادربزرگم بود تا روزی که عروسی کردم ورفتم خانه بختم، روزی با شوهرم "نازه برا" بعنوان مهمانی رفتیم خانه مادربزرگم ویک شب خانه شان ماندیم.

فردایی صبح که میخواستیم برگردیم خانه ی خودمان، مادربزرگم به من گفت، گل بهارجانم، یادت میاید روزی تو راه ییلاق همراه ما بودی ومن این سنگه خال را ازته رودخانه کشیدم وگذاشتم روسرم وآوردم تا آن بالا بالا؟! گفتم چطور یادم نمی آید ده پانزده سال پیش بوده دیگه .

گفت والا من دیگه آن زوروقوت آن روزها را ندارم. پدربزرگت "گله برا" هم دیگرکار افتاده شده وخانه نشین، من دیگه حتی حریف این سنگه خال هم نمیشم از جایش حرکت بدهم وبر رویش گردو بسابم میخوام اینو بعنوان یادگاری بهت هدیه بدهم،تا بعداز مردن من با دیدن آن لااقل یاد من بیافتی وخدا بیامرزیم کنی.

گفتم این چی حرفیه شما همیشه در یادمان هستید.بهترین هدیه را داری به من میدهی سپس دست مادربزرگ وپدربزرگمان را بوسیدیم و سنگه خال را شوهرم گذاشت روی دوشش آوردیم خانه.

در میان تعریف گرم دخترعمه بودیم که:

شوهرش ابراهیم از سر کارش به خانه برگشت و وارد خانه شد ماهم جلویش پا شدیم و سلام علیک گرم وخوش آمد گویی،وآمدکنارمان نشست. تا چشمش به همسرش مریم خانوم افتاد گفت،چیه ظاهرا میبینم کمی پکرودمق به نظر میرسی؟! مریم خانوم با حال گرفته گفت چی باید بشه دخترخانومت امروز دسته گل به آب دادو "سنگه خال" ما که تنها یادگاری مادربزرگم بود را شکوند.

حیف که نتوانستیم این تنها میراث مادربزرگم را که پر از دنیای خاطره بود نگهداری کنیم.

سپس ابراهیم گفت عیب ندارد تو پاشو در فکر شام حاضرکردنت باش که بعداز شام برایت خواهم گفت که میراث واقعی مادربزرگت چه بوده که داریم از دستش میدهیم ولی خودمان ازآن بی خبریم!!!

گفتم پس آقا ابراهیم،من هم در جستجوی همین میراث واقعی ام و ازت میخواهم  که امشب مرا دست خالی از خانه ات بیرون نکنی. جای شما خالی بعد از صرف شام آقا ابراهیم رسم مهمانوازی رابا صحبتهای شنیدنی اش شروع نمود و بعد از مقدمه چینی واز اینجا وآنجا گفتن،خطاب به همسرش مریم خانوم گفت:

من که بابای این دخترنازنینم هستم وبه رسم فرهنگ وزبان تالشی ام اسمش را  "گلدَستَه " گذاشته ام. وحتی به تنش لباس رسمی و قشنگ تالشی که از مادران ما از گذشته های دور به ارث مانده پوشیده ام. حال توکه مادرشی وتنها میراث بزرگ معنوی مادری که "زبان مادری" است،آنرا داری ازش میگیری وبا او فارسی صحبت میکنی.

ناراحت هم که نیستی بلکه خیلی هم با افتخار باهاش داری فارسی حرف میزنی. فارسی را بچه در مدرسه هم میتواند یاد بگیرد ولی زبان مادری ارث مادری است، این ارث از مادر به فرزند میرسد وتو او را از این ارث محرومش کرده ای. حتما تو هم دوست داشتی بجای زبان مادری این "سنگه خال" را بهش هدیه میدادی؟؟؟!!!.

با این صحبتهای آقا ابراهیم کار جستجوی من هم به اتمام رسید و به دختر عمه ام گفتم مریم خانوم سنگه خال را بی خیال شو واز همین الان با  گلدَستَه ی نازنینت تالشی حرف بزن که میراث واقعی و معنوی مادری ما همین زبان مادری است که دارد فراموش میشود.سپس تا ساعتی از شب نشستیم وگفتیم وخندیدیم وپسان رفع زحمت نمودیم.

1-سنگه خال= در خانه های مردمان گیلان مخصوصا تالش ها  معمولا تخته سنگ گردی هست به پهنای 50 سانت که با سنگ دستی دیگری که تقریبا یک کیلو وزن دارد رویش گردو می سابند یا چیزهای دیگری خرد میکنند وزن این تخته سنگ گرد حدودا 20 کیلوگرم میباشد. در محله هایی ازمناطق تالش نشین جنوبی "فومنات" به این تخته سنگ "سنگه خال" میگوید

2- گیلان = کلمه ی گیلان یا گیلون در زبان مردمان ییلاق نشین تالش به معنای استان گیلان نیست. گیلان منطقه جلگه ای است که درآن کار کشاورزی شالیکاری انجام میگیرد. تالش ها مناطق مرتفع ای که تابستانها آنجا خنک است و محل چرای گاووگوسفند تابستانه شان است را ییلاق و مناطق جلگه ای که پاییزوزمستان گاووگوسفندانشان را منتقل میکنند را گیلان یا گیلون میگویند. در اصل تالشها دو جا نشین بوده اند ودرحال حاضر نیز آنهایی که به همان شغل اشتغال دارند همچنان دوجا نشین هستند.

.:

درباره وبلاگ

پروفایل من


***بنام آنکه جان را فکرت آموخت*** باسلام و عرض ادب و احترام - رضا نعمتی کرفکوهی هستم اهل روستای کرفکوه دارباغ از شهرستان فومن، استان گیلان ساکن فعلی کرج.ورود شما بازدید کنندگان محترم را به وبلاگ "سرزمین نوروز" خیر مقدم می گویم .دراین وبلاک اشعار تالشی، فارسی،مقالات،نقد گفتارهای فرهنگی و طنز نوشته ها،اثر اینجانب منتشر می گردد.علاقه مندان می توانند برای دیدن و مطالعه هر مطلبی ،بر روی همان مطلب کلیک نمایند.خوش آمدید،خوش بومائیدی،خوش گلدی،خش اومینه،خش آمیرون.مهرتان جاوید.
نوشتار ( مقالات)
تعداد کل بازدید کنندگان
تعداد کل بازدید ها: 89790